فروردین: به جای انکه صبر کنید و ببینید که وقایع امروز شما را به کجا میبرد زمانیکه بیدار شدید اول برنامه ریزی ...
سرم خاک کف پاى رفیق است *
دلم مجنون صحراى رفیق است*
بهشت ارزانى خوبان عالم*
بهشت من تماشاى رفیق است.
_________________
گل یخ زمستان توهستم,گرفتارنازچشمان ...
قصد داریم ترفندهایی بسیار مفید درباره گوشی های سری 60 نوکیا را برای شما باز گو کنیم که ممکن است از ...
تیتر : گزارش خواندنی بلومبرگ از تغییر جنسیت در ایران
خلاصه : تغییر جنسیت در ایران چه روندی را در پیش دارد؟
متن کل ...
آیا دو زبانه بودن برای مغز ضرر دارد؟ اما چه ضرری؟
مجموعهای از پژوهشها نشان میدهد: گفتوگوی مرتب به دو زبان، ...
خیلی ها فكر میكنند كه اگر فرد در زمان عادت ماهیانه اقدام به رابطه جنسی نماید ، احتمال بارداری وجود نخواهد ...
عکس سوژه های خنده دار ایرانی
سوتی ایرانی, سوتی باحال, سوتی های ایرانی طنز, عکس ایرانی سوتی
عکس خنده دار, عکس خنده دار ایرانی, ...
سریال نوروزی “سیر و سرکه” داستان پیرزنی را روایت می کند که در صدد است برای سفر به خارج از کشور در ...
استرس مربوط به شغل ميتواند روي توان و بازده كاري شما تاثير بگذارد و اين تاثير ناخوشايند حتي ميتواند زندگي شخصي شما ...
فروردین:شما در این اواخر احساس میکنید که دیگران شما را از تمام کارهایی که باید انجام دهید کنار زده اند، به شما ...از همان جلوی در میشد فهمید جمعیت زیادی در ساختمان است. راهروها این را بیشتر نشان میداد. آسانسور فقط ۴ نفر ظرفیت داشت و بیشتر آدمها مجبور بودند از پلهها بالا و پایین بروند.
یک داستان تکراری
مرد هم آرامآرام از پلهها بالا رفت. به طبقه اول که رسید تعجب کرد؛ هنوز جوان بود؛ جوان و کوهنورد، اما یک طبقه بیشتر بالا نیامده، نفسش به شماره افتاده بود. آنقدر این حال برایش عجیب بود که یکی دو دقیقهای روی تنها صندلی خالی نشست. در کیفش را باز کرد و از بطری آب معدنیای که همیشه همراه داشت، چند جرعهای نوشید. حس میکرد سرش گیج میرود اما نمیتوانست بیشتر بنشیند. فقط چند دقیقه به وقتی که از قبل تعیین شده بود، بیشتر باقی نمانده بود.
پلهها را بالا رفت؛ از طبقه دوم هم گذشت و به طبقه سوم رسید. شمارههای روی دیوار را نگاه کرد؛ کاغذی از جیبش بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت بعد مثل اینکه بخواهد راهی را به کسی نشان دهد، با دستش به سمت چپ اشاره کرد. چند ثانیهای مکث کرد و سپس به راهروی سمت چپ پیچید.
دفتر شعبه روبهرویش بود؛ اتاق کوچکی با سه میز و تعداد زیادی مراجعه کننده. هر طور بود خودش را به یکی از میزها رساند؛ نفسی تازه کرد و کاغذی را که در دست داشت جلوی خانمی که پشت میز نشسته بود گذاشت و گفت: ساعت ده و نیم وقت رسیدگی داریم.
زن نگاهی به کاغذ انداخت؛ دفترچهای را از کشوی میزش بیرون آورد؛ ورق زد و بعد از اینکه عددهای روی صفحه آخر را نگاه کرد، سر بلند کرد و گفت: پروندهتون رو دادم داخل، منتظر باشین تا صداتون کنن.
یک داستان تکراری
مرد نفس بلندی که شبیه آه بود، کشید و از میان آدمهای پشت سرش از اتاق بیرون آمد.
نگاهی به راهرو انداخت. دو طرف صندلیهایی گذاشته بودند و زنها و مردهایی روی آنها نشسته بودند؛ عده دیگری هم کنار دیوارها ایستاده بودند. به آنها که نگاه کرد، متوجه شد بیشترشان مثل خودش هستند؛ ناآرام و سردرگم و بیقرار.
در کیفش را دوباره باز کرد؛ چند جرعهای آب نوشید و نفس عمیقی کشید. دوباره که چشم گرداند، همسرش را دید؛ انتهای راهرو کنار دیوار ایستاده بود. سرش پایین و چشمهایش موزاییکهای کف راهرو را نگاه میکرد؛ دستهایش در هم گره بود و دندانهایش لب پایین را میگزید. این حالت را خوب میشناخت؛ حالا میدانست رویا هم، عصبی و نگران است.
زن ،شروع به صحبت کرد .از چیزهایی که دوست داشته، از چیزهایی که آنقدر ساده و دمدستی بودهاند که اسم بردن از آنها هم شاید خندهدار به نظر برسد. از اینکه آنچه را دوست داشته بگوید یا بشنود از نگاه همسرش فقط نوعی لوسبازی بوده و او همیشه محکوم به اینکه لوس و سادهانگار است.
نمیدانست باید چکار کند؟ پیش رویا برود یا همانجا بماند؟ در ذهنش دنبال حرفهایی میگشت که آماده کرده بود. انگار حالا حرفها، خیلی دور بودند؛ دورتر از آنچه به خاطر بیایند. میان این جستجو و آن دودلی، یک نفر از اتاق روبهرو او و همسرش را صدا کرد.
زودتر از رویا وارد اتاق شد. ایستاد تا او هم بیاید. سلامی نه چندان گرم بینشان رد و بدل شد. نشستند و همان ماجرای تکراری؛ یادش آمد وقتی این صحنه را در بعضی فیلمها میدید، هم خودش و هم رویا میخندیدند و با هم میگفتند: بازم همون ماجرای تکراری!
یک داستان تکراری
حالا خودشان بازیگران ماجرای تکراری بودند. رویا که از آن زندگی خسته بود، میگفت: آقای قاضی، دیگه توان ادامه دادن این زندگی رو ندارم.
بعد هم کلی حرفهای دیگر گفت؛ از چیزهایی که دوست داشته، از چیزهایی که آنقدر ساده و دمدستی بودهاند که اسم بردن از آنها هم شاید خندهدار به نظر برسد. از اینکه آنچه را دوست داشته بگوید یا بشنود از نگاه همسرش فقط نوعی لوسبازی بوده و او همیشه محکوم به اینکه لوس و سادهانگار است.
از اینکه در نگاه همسرش زندگی فقط کار کردن و خسته آمدن به خانه و شام خوردن و خوابیدن و باز هم صبح و رفتن به محل کار بوده و جز اینها بقیهاش همان لوسبازیهای مخصوص آدمهایی مثل رویا بوده است و…
زن اینها را میگفت و آهستهآهسته اشک میریخت و صحنههای تکراری همان فیلمها باز هم تکرار میشد.مرد حرف زیادی برای گفتن نداشت؛ میگفت همسرش را دوست دارد؛ بیش از آنکه او فکرش را هم بکند و زن بر حرف خودش اصرار داشت و میگفت: اگر هم منو دوست داره، من دیگه این نوع دوست داشتن رو نمیپذیرم. میخوام بقیه عمرم رو اون طور که دوست دارم زندگی کنم…
یک داستان تکراری
قاضی هم همان مسیر تکراری را میرفت؛ قدری نصیحت و بعد هم اینکه طرفین، داوری به دادگاه معرفی کنند. همان صدای تکراری در راهرو پیچید و مرد و زن جوانی وارد اتاق شدند.
- والپیپرهای دیدنی و با کیفیت از حیوانات جديد
- فال روز (۲ خرداد -۲۲ می) جديد
- فـال روزانه ۱۳۹۱/۰۳/۲ جديد
- سوژه شدن آشواریا برای عکاسان+ عکس جديد
- فال روز (۱ خرداد – ۲۱ می) جديد
- فال روز (۳۱ اردیبهشت -۲۰ می) جديد
- فال فردا دوشنبه اول خرداد ماه سال ۱۳۹۱ جديد
- عکس لو رفته از عزرائیل در حمام!! (طنز) جديد
- فـال روزانه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ جديد
- اپل دامنه iphone5.com را بدست آورد جديد
- زیبایی انسان از دید زیباترین زن سال ۲۰۱۲ +عکس جديد
- دانستنی های مورد نیاز از ورزش برای لاغری جديد
- اس ام اس دل شکسته و غمناک جديد
- این نکات را در آرایش چشم ها به کار ببرید جديد
- پر بازدیدترین عکس فیسبوک رو ببینید! جديد

در فتوشاپ کلیدهای میانبر زیادی وجود دارد که با استفاده از آنها میتوانید کارهای مورد نظر را سریع تر انجام دهید ! برخی از این کلیدهای میانبر شناخته شده نیستند که در این مطلب به ۲۰ تا از آنها اشاره میکنیم… ۱- زوم کردن ناحیه ای خاص Ctrl + Space + Click [...]
در عکس زیر دیوید بکهام ستاره انگلیسی فوتبال را در کاخ سفید که در مهمانی باراک اوباما شرکت کرده بود؛ را مشاهده می کنید.
















